اسب را بر آخور بست
به حیاط انار آمد سرجوخۀ بی انار
هفت برادران را در آسمان تیرباران کرده بود
هفت خواهران بر زمین زار می زدند
به اتاق زن رفت
کنار زن مست افتاد
گفت: " چه نوری داشتند لامصّب ها ! "
و خرناسش به هوا رفت
اسب بر آخور
تاریکی می جوید
تو میوه
بر شاخۀ دور از دست
من باغبان ِ شکست
گرگ و میش غروب
که بر آستان درب چارتاق میخانۀ میعاد رسیدم
میخانه چی ِ کله-تاس ِ پوزه-استخوانی
سر از پشت پیشخوان موریانه خورده برآورد
گفت: " ساقیکان برافتاده اند
در خُم ها زنجره می خوانَد
موش ها هوش از سرم برده اند ! "
باز بر ردّ ِ تو در برف پای فشردم
میخانه ای در انتهای راه
تو را به خود کشانده بود
که از آن زوزۀ گرگ می آمد
او خواب و
خانه خراب و
من به راه ِ خرابات
ظهر زمستانی
در حیاط یک تاب
بر آن گربه ای خواب
تو آن شدی
من نهان
تو آن تر
من نهان تر
به هیچ-بان رسیدم
هیچ شدم
تو هیچ نمی خواستی
بی هیچ گذشتی
شب ِ شاق--
برکه در انتظار و
ماه در محاق
← صفحه بعد